محمد رضا

photo frames




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/٥ توسط محمدرضاحسین پور

من امروز وارد 6 ماهگی شدمهورا دیروز با مامان و بابای رفتم دکتر که قد و وزنم و گرفت گفت همه چیز خوبه لبخندو میتونم همه چیز بخورم هوراااااااااااااخندهمنم کلی خوشحال شدم بعد هم دوباره طبق معمول مامان به خاطر دیدن فیلم سریع منو اورد خونه گریهولی بهم قول داده تو این چند روز منو ببره بیرون نیشخند...............

اینم عکس تولد 6 ماهگیمممم...................

 

قلبماچبغل




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۳۱ توسط محمدرضاحسین پور

سلامممملبخند دیشب بی خوابی زده بود به سرم نمیخوابیدم اخرش مامانم منو قنداق پیشم کرد چشمکنیشخند الانم عکسمو براتون میزارم بلاخره با هزار دردسر خوابیدم تا صبحح!!!!خجالت




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢۳ توسط محمدرضاحسین پور

اینم عکسای من که دیشب بی خوابی زده بود به سرم نمی خوابیدم قهقههقلبچشمکماچ

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢۳ توسط محمدرضاحسین پور

سلامملبخنددیشب با مامانم رفته بودم حموم خیلی خوش گذشت اخههه من عشقه حموم هستم دوست دارم اب بازی کنمدلقک کلی دیشب با مامانم تو حموم بازی کردیم منم کلی خندیم و خوشحال بودم قهقههبعد هم که از حموم اومدم بیرون مامانم چند تا عکس ازم گرفت نیشخند الان براتون میزارم قلبماچبغل




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢٠ توسط محمدرضاحسین پور

امروز سالگرد ازدواج مامان وبابا هست قلب دیشب منو بابا و مامان با هم رفتیم سیتی سنتر و برای بابا گوشی خریدیم لبخنداخه چند روز بود گوشی بابا خراب شده بود هیپنوتیزمیه گوشی خوشکلی خرید تازه با همون گوشی چند تا عکس از منم گرفت مژهتازه برای منم ازابنبات های که دوست دارم خریدن و کلی حال کردم هورابعد هم اومدم خونه مثل یه پسر خوب خوابیدم تا صبححححح!!!!نیشخندماچ

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۱٩ توسط محمدرضاحسین پور

سلامممملبخندمامانم چند روز هست که منو میزاره تو روروک منم خیلی حال میکنم نیشخندبه جای اینکه به طرفه جلو برم عقب عقب میام مژهتاز مامانم چند تا عکس از منو پیشیم گرفته که الان براتون میزارم تا ببینید منو هورا

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۱٩ توسط محمدرضاحسین پور

دیشب نمیدونم دلم در میکرد ولی نه اخه مامانم دو تا قاشق بهم گریپ میکسچر داد نمیدونم چی شده بود خوابم میومد ولی نمیتونستم بخوابم خیلی مامانمو اذییت کردم تا بغل مامانم میرفتم ساکت میشدم ولی رو پاهاش می خوابیدم گریه میکردم بلاخره بعد از چند ساعت خوابم برد و مامانم خسته در کنار من به خوابی عمیق فرو رفت (تازه به کسی نگید مامانم یه داد کوتاهی سرم کشید گفت بخواب دیگه کمرم درد میکنه )




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۱٤ توسط محمدرضاحسین پور
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

 
   صفحات جانبي

   دوستان

 

کد 080
Blog Skin

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

tak-20-تک بیست-کد بارش قلب از وبلاگ
Digital Clock - Status Bar

كد ماوس